امروز تازه معنی دوراهی و انتخاب رو فهمیدم.... صبح بعد از چند روز که دیدمش تازه داشتم حس تنهاییم و از خودم دور می کردم که یهو فهمیدم مواج من داره با دوستاش میره سفر... آره دوباره می خواد بره ولی اینبار نه واسه دو سه روز واسه یک هفته.... اونم نه همین طرفا نه تو ایران ... داره میره دور از وطن یهو دلم ریخت.... غم تمام وجودمو گرفت دیگه دلم نمی خواست با کسی حرف بزنم خودمو با درس و پیدا کردن منابع ارشد گرم کردم که یه دفعه قرار شد برم پیش یه مشاور برای کنکور ارشد.... رفتم ولی اون گفت که اگه کارم و رها کنم... دوستام و مامانم هم که از خدا خواسته همه متفق القول میگن که آره راست میگه، درس هات واجب تره..... ولی ...... من چی کار کنم با دلم که تو اون دفتر گیره ... کی می فهمه که من با وجود اون آرومم... من وقتی اون هست انرِژی دارم... نبودنش حتی واسه چند دقیقه آزارم می ده... اینارو به کی بگم..... ولی اخه وقتی فکر می کنم می بینم آخه اگه من برم سرکار بعدش وقت کم بیارم و اون رتبه ای رو که می خوام نیارم بعدشم به مواج نرسم.... اون وقت چی کار کنم؟؟؟؟؟؟ خدایا کدوم رو انتخاب کنم..... ریسک رسیدن به مواج یا قبول شدن با اون رتیه ای که خودم می خوام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راستی وقتی میره سفر اونم دلش برام تنگ می شه؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 0:2  توسط بی قرار
|
فردا می خوام بعد از چند روز تعطیلی می بینمش دلم براش تنگ شده...
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 0:38  توسط بی قرار
|
امشب مواج من داره میره سمت دریا... میره پیش همزادش... الان تو جاده اس... اون تو جاده ی سفر و من تو جاده ی عشق اون ....
خدایا اول مواج منو از جاده سالم و سرحال برگردون بعدشم منو تو جاده ی عشقش تنها نذار هم خودت و هم خودشو همراهم کن....
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 1:11  توسط بی قرار
|
امروز همه دنبال ماه بودن تا عید بشه تا شاد بشن اما من ماهم جلو چشام بود تا وقتی ام پیشش بودم عیدم بود ولی الان دیگه نمی بینمش تا شنبه... وقتی داشتم خداحافظی می کردم بهم گفت: دیگه می رید تا شنبه؟.... تازه اون لحظه یادم افتاد که 3 روز نمی بینمش....
ولی یه سؤال ما بنده های خدا چرا فقط واسه عید فطر اینقدر نسبت به دیدن ماه حساسیم واقعأ به خاطر چیه؟ نکنه واسه ی این باشه که از گشنگی راحت شیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نکنه ماه رو به خاطر خودش به خاطر اینکه نعمت خداس و به خاطر زیباییش نخوایم...؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا کاری کن که همیشه ماهم رو بخوام ...... خدایا کمکم کن تا ماهمو به خاطر خودش بخوام به خاطر اینکه تو اونو به من دادی بخوامش.....
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 1:6  توسط بی قرار
|
دیروز دوستم که این مطلبا رو می خوند بهم گفت که وقتی من از عشق حرف می زنم دیوونش می کنم... :-) برام آرزو کرد که بهش برسم... ولی همون روز یکی دیگه از دوستامم بهم گفت که عشق یعنی نرسیدن اگه بهش برسی دیگه عشق نیست.... پیش خودم گفتم کدومشون درست می گه؟؟؟؟؟ حتی فکر نرسیدن دلمو می لرزونه....
از یه نظر دیگه بخوای نگاه کنی اینجوری می شه که نگاه و تفکر آدما چقدر باهم متفاوته یکی بهت امید میده و سرشار از زندگیت می کنه یکی دیگه برات ناامیدی هدیه میاره و یه دفعه پا میذاره رو همه آرزوهات....
خدایا ! کمکمون کن هیچ وقت هیچکدوم از بنده هاتو نا امید نکنیم آخه اون وقت از تو و زندگی دورشون می کنیم... این یعنی گناه کبیره... یعنی قهر تو.... خدایا! هیچ وقت با بنده هات قهر نکن....
+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 10:24  توسط بی قرار
|
وقتی از کنار اشتباهاتم ساده می گذره و نهایتأ یه خنده تحویلم میده ولی یه جا آروم بهم می گه اشتباه کردم... وقتی حواسش به کارام هست... وقتی نگاهش بهم آرامش میده... وقتی.... تو تمام این وقتیا یه حسی درونم می گه که اونم دوسم داره ولی بعدش می گم شاید اون منظوری نداره... شاید به من مثل خواهرش که کنار من تو دقتر داره کار می کنه نگاه می کنه.... شاید مهربونی زیادش باعث این رفتاراش شده... شاید... تمام این شایدها دلمو می لرزونه و تمام اون وقتا دلمو آروم آروم می کنه..... واسه این حسای دوگانه بود که پناهگاهی امن تر و محکم تر از خدا پیدا نکردم...
+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 10:8  توسط بی قرار
|
وقتایی که خسته اس و درگیر کار دلم براش می لرزه... باور می کنید وقتایی که غرق کارشه و عرق رو پیشونیش میشینه دلم می خواد با دستای خودم پیشونیشو پاک کنم ... یه لیوان آب بدم دستش تا اونجوری لباش خشک نشه... وقتایی ام که دیگه حالی براش نمی مونه و روی یکی از کاناپه ها خوابش می بره دلم می خواد به همه ی بچه ها بگم ساکت آخه مواج من خوابه... ولی حیف که هیچی نمی تونم بگم جز اینکه خودم ساکت باشم.. چون یه صدا هم کمتر باشه یه صداس دیگه....
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 12:21  توسط بی قرار
|
با اومدنش حس کردم به خدا محتاج شدم.. واسه داشتن و به دست آوردنش دست به ئامن خدا شدم.. ولی تازه داشتم حس وحال و لذت عبادت و درک می کردم... تازهه معنی مناجات و فهمیدم.. تازه بزرگی خدا رو با تمام وجودم درک کردم... همه ی اینارو مواج به من هدیه کرد... ازت ممنونم عزیزم....
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 1:39  توسط بی قرار
|
هرچی بیشتر زمان میگذره بیشتر دوسش دارم ولی کمتر بهش نگاه می کنم.. کمتر باهاش حرف می زنم ولی بیشتر محتاجش میشم... بیشتر حسش می کنم ولی کمتر نزدیکش می شم... کمتر....بیشتر.... بعضی وقتا فکر می کنم نکنه یه وقت فکر کنه دوسش ندارم... اون وقت میشم مرده متحرک...
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 1:30  توسط بی قرار
|
از اون به بعد همه ی کاراش برام معنی دار شد.... یه روز حس می کردم دوسم داره و روز بعد نه... یه روز خوب بود و می خندیدید و روز بعد قاتی قاتی... پیش خودم نمی گفتم بابا جون اینم یه آدمه با تمام دردسرای خودش..... اینا هیچ ربطی به حس من به اون یا اون به من نداره.... اونجا بود که حس کردم برام مثل دریای مواج... منم اسمش گذاشتم مواج...
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 0:38  توسط بی قرار
|